خیلی وقت بود بیخیال بودم . بیخیال زندگی ، هیچ انگیزه ی خاصی نداشتم واقعا . اخه میدونی ؟! به تکرار عادت کرده بودم ! یک زندگی کاملا تکراری عادت من شده بود .
همه رابطه هام رو محدود کرده بودم . نمیخواستم اجازه بدم کسی ب خلوتی ک برای خودم ساختم نفوذ کنه !
اعتماد . سخت ترین حس دنیا . ب درجه ای از بی اعتمادی رسیده بودم ک منو ب یه ادم بی روح تبدیل کرده بود .
دست من نبود بی اعتمادم کرده بودن .
اما چند شبه ک یه حس جدید توم ایجاد شده . ی حس خوب ! خیلی خوب .
یه حسی ک داره ب زندگیم رنگ و بوی تازه ای میده . احساس میکنم باید مسوولیت پذیر باشم، احساس میکنم باید بیشتر توجه کنم .
همه چی از اونجا شروع شد که اون دختر وارد زندگیم شد . خیلی ناخواسته و بدون اینکه من دخالتی داشته باشم .اولش برام ی دختر عادی و معمولی بود، رابطمون بیشتر شد، ینی ی دوستی ساده بینمون شکل گرفت. کم کم با هم راحت تر شدیم ، حرف میزدیم ، شب تا صب .
همون دختر کم کم افکار شب و روزمو از آن خودش کرد. قبل خواب ، اول صبح ، تو جمع دوستام یا هر جای دیگه من به اون فک میکردم . بعضی وقتا کارم فقط نگاه کردن ب عکسای پروفایلش شده بود . حس میکردم از تماشا کردنش هیچ وقت خسته نمیشم ! جوری که بی صبرانه منتظر بودم سر ی فرصت بتونم از نزدیک ببینمش .یه دل سیر ! تو فاصله یک متری.
اون واقعا زیبا و خارق العادس:) اسمش
دریاست:)
فک میکنم اون دختر داره برامم به خاص تریندختر دنیا تبدیل میشه:)
فک میکنم ...
فک می کنم ک داره ی اتفاقاتی برام میفته ، که هیچ ترسی ازش ندارم:).فک میکنم اون بتونه اعتماد از دست رفته م به ادما رو برگردونه . اون میتونه روح منو ب من برگردونه !اون میتونه هم...
اون میتونه همه ی من باشه :).
و دراخر:
وبلاگ من، ب تو وعده ی روزهای پر از مطلب ،پست میدهم.
دوس دار همیشگی ات ،آرو:)
خداحافظ!
دریا....
ما را در سایت دریا. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 18:36